چرا گاهی خواندن یک کتاب اینقدر جانفرسا میشود؟
چرا تمرکز کردن و دست نکشیدن از مطالعه تا این حد سخت است و مدام وسوسه میشویم سراغ گوشی برویم؟
در دنیای امروز، کتاب خواندن شبیه به تلاش برای شنیدن صدای یک فلوتِ تنها در میانهی ترافیکِ ساعتِ پنجِ عصرِ همت است؛ ظریف، دور و محاصرهشده در بوقهای ممتد. مغز ما به لغزیدن روی شیشهی صیقلی گوشی و بلعیدنِ لقمههای کوچک و پرادویهی اطلاعات عادت کرده است.
هر نوتیفیکیشن، مثل لرزشِ ناگهانیِ تار عنکبوت، ما را از خلسهی واژهها بیرون میکشد. ما در حالی لای کتاب را باز میکنیم که ذهنمان هنوز در میانِ آخرین کامنتها و استوریهایِ تمامنشدنی میچرخد؛ درست مثل کسی که با لباس مهمانی به رختخواب رفته باشد و غلت میزند اما خوابش نمیبرد.
تمرکز، آن حلقهی گمشدهای است که زیر آوارِ لایکها و «بیشتر ببینید»ها دفن شده و حالا برای پیدا کردنش باید دستکم چند دقیقهای در تاریکیِ محض، دور از نورِ آبی نمایشگرها، صبوری کرد.
کتاب، برعکسِ دنیای دیجیتال، رفیقی است که اهل عجله نیست؛ او مثل دم کشیدن چای روی سماورِ زغالی، زمان میطلبد. وقتی وسط یک پاراگراف، دستمان ناخودآگاه به سمت گوشی میرود، در واقع داریم از یک «گفتگوی عمیق» به یک «احوالپرسیِ سرد و گذرا» فرار میکنیم.
شاید سخت شده چون کتاب ما را با خودمان روبرو میکند، با آن بخشهایی از روح که در هیاهوی دیجیتال نادیدهشان گرفتهایم. ادامه دادن یک کتاب در عصرِ سرعت، نوعی لجبازیِ عاشقانه با زمان است؛ انگار که بخواهی وسط یک اتوبانِ شلوغ، پیادهروی کنی و به جای نگاه کردن به تابلوهای تبلیغاتی، به نقشونگارِ یک سنگریزه در حاشیهی جاده خیره شوی.
در نهایت، بستنِ گوشی و غرق شدن در سطرها، بازگشت به آن خانهی قدیمیِ پدری است که پنجرههایش رو به باغی باز میشود که در آن، هیچ پیامی «سین» نمیشود، اما همهی حرفها شنیده میشوند.